تبليغاتX
رفاقت به من آموخت که همیشه تنها باشم

رفاقت به من آموخت که همیشه تنها باشم

..-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.

بی عنوان

 

بی مقدمه:

تاحالا شده سرریزکنی ؟! پیش اومده که اونقدر دلت بگیره که....... بخوای تو

 بغل یه کوه ( یه کوهی مثل پدر یا .....) های های گریه کنی ؟!اونقدر گریه

کنی که قلبت دیگه بهت یاری نده وبخواد از حرکت بایسته. اونوقت حس کنی

 که یه دست نامرئی مثل دست خدا آروم روی قلبت قرار بگیره و بگه:ُ آروم

باش بنده من ! آروم باش ! من اینجام .کنار تو ُ

آره !من تو این حالم .با این تفاوت که اون دست نامرئی به سراغم نیومد.

کم آوردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:48  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

معذرت

 

دردل آتش نشستن

                                 راه رابراشک بستن

                                                                   کارآسانی نبود

سلام

خیلی ها بهم گفتن چرا آپدیت نمی کنی؟وهربار به خاطر این موضوع متهمم می کردن به بی معرفتی...بی مسئولیتی و.. و..و.......

هرکس پرسید بهش گفتم:   اوضاع روحیم اصلاْ مناسب نیست واگه بخوام بنویسم نمی تونم

به دوستام دروغ بگم.پس ترجیح میدم که هیچی نگم.

اما حالا می خوام که حداقل یه کمی با شما درددل کنم:

آره...

خیلی سخته.

خیلی سخته که بار یه غم سنگین رو مدتی  به دوش بکشی و نتونی به هیچ کسی بگی و ازش کمک بخوای.البته یه غم که چه عرض کنم.به قول باباطاهر:

اگردردم یکی بودی،چه بودی                                  اگرغم اندکی بودی،چه بودی

خیلی سخته که زندگی معنا و مفهومش رو برات ازدست بده

خیلی سخته که نتونی با هیچ کس حرف بزنی حتی خواهرت

خیلی سخته که درمورد چیزی  برای کسی هم که حرف میزنی نمی تونه برات کاری بکنه و اون وقت پشیمون می شی که کاش اصلاْ نگفته بودم.

خیلی سخته که تنها کسی رو که میدونی میتونه تو این شرایط بد حداقل به حرفات گوش بده

ومی دونی که میتونه کمکت کنه، دیگه نداشته باشی.کسی رو به عنوان دوست روش

سرمایه گذاری کردی واونوقت تو بحرانی ترین روزهات مجبوربشی به خواستی خودش  که

 برای همیشه بهش بگی : خداحافظ

خیلی سخته که وقتی بیداری،تومحل کارت توخونه،تواتوبوس،توکوچه،چشمات پرازاشک بشه

 اما مجبور بشی پشت پلکات قایمشون کنی.

خیلی سخته که برای تنهایی خودت وحتی برای گریه کردنت ،دنبال فرصت بگردی که مبادا

غم  تو غم دیگرون رو زیاد کنه.

خیلی سخته که شبها وقتی میری بخوابی،لالایی تو اشکهات باشه.وآرزوت اینکه دیگه بیدار نشی

خیلی سخته وقتی که  مجبورباشی تمام انرژیتو!!!!!!!!!!!!!!!!جمع کنی تا به عزیز ترین

سرمایه زندگیت ـ مادرـ بگی : سلام . اونهم توشرایطی که تنها دلخوشی اون تودنیا فقط بچه

هاش باشن.

خیلی سخته که حس کنی بابا موقع رفتن ـ هرچند اونموقع هم ندیدمش مادر رو به شماها

سپرده وحالا تو نه تنها نمی تونی بهش انرژی مثبت بدی بلکه علی رغم تلاشت انرژی منفی

تو اونو هم  محزون میکنه.

خیلی سخته که ببینی مادر باوجود تمام نگرانیها ورنجها و دلتنگیهاش تلاش می کنه که میوه

 های زندگیشون شاد باشن اما....

خیلی سخته رودلت یه کوه غم باشه وتلاش کنی که به خاطر مادر خودتو حداقل عادی نشون

 بدی

خیلی سخته که با خاطراتمان نتونی استعفا بدی

خیلی سخته که به خاطر مامان غذا بخوری........

وبه خاطر  مادر نفس بکشی،

بدن اینکه از هیچ کدوم ازلحظات زندگیت لذت ببری

خیلی سخته که تنها آرزوت بشه: نبودن تواین دنیا

ناشکری نمی کنم .میدونم خیلی چیزهادارم که باید قدرشو بدونم وشکرگذارش باشم.اما

وقتی به جایی میرسی که میبینی حتی اونی که توروآفریده ،نمی بینتت، وبه حرفهات گوش

نمیده،التماسش می کنی جواب نمیگیری.

دلم میسوزه برای خودم، وبرای خانواده ام که منو با این اوضاع تحمل میکنن.میدونم همشون

 نگرانم هستن اما مجبورم خودم تنها این بارو تحمل کنمو...

خیلی سخته که..............

دلم میخواست بابا بود تنها کسی که میدونم قدرت شونه هاش اونقدرزیادبود که بتونم حتی

تمام این غمو رو شونه هاش بذارم چه برسه به اینکه ازش بخوام کمکم کنه.........

بابا! بهت محتاجم.........

کاش میدونستم چطورباید به خودم کمک کنم

دلم برای خنده هام تنگ شده

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:44  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

سکوت تلخ

 

 رهایم کن ازاین زندان ، سکوت تلخ خودبشکن

 مخواهم این چنین حیران ، سکوت تلخ خود بشکن

   گناه من ،همه خوبی ! جزاینکه عاشقت بودم؟!

 مرنجانم چنین آسان ، سکوت تلخ خود بشکن

  تمام لحظه های من ، همه یکرنگ ـ رنگ شب ـ

 تویی پایان این دوران ، سکوت تلخ خود بشکن

 به یک دشنام هم از تو ، خد اداند که خرسندم

 بیاور قطره ای ازآن ، سکوت تلخ خود بشکن

   دل طوفانی ام هردم ، به هرسو می زند خودرا

  که ای آرام بی پایان ! سکوت تلخ خود بشکن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:41  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

گناه

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم


و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد

بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی

تمام آخرت خویش را تباه کنیم

به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم

و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم

و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم

و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم

گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا

که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم

اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم

نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم

برای سرخوشی لحظه هات هم که شده

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:45  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

انتظار

tifooses.coo.ir

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم


دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

 

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت


بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

 

تو...اشک شوق ریزم

 

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

 
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام


وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم

 

 اری من تورا دوست دارم


وعاشقانه تو را می ستایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:39  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

نازنینم

tifooss.coo.ir

tifooses.coo.irنازنینم !tifooss.coo.ir

تو برایم هنوز بهترین حضور هستی ، در بهترین قاب دنیا ....

 

 تن غربت زده جوانی ام از عشق تو گم شد و این نوشته زخمی بر دیوار دلم

 

 رنگ ترحم گرفت ...

 

 

 من انتظار آبی ترین روز ها را می کشم نباید در حسرت نبودن شهد شیرین

 

زندگی ثانیه ها را به ساعت ها تبدیل کنم و بی ارزو خواب فرداها را ببینم ....


 به اندازه همان ستاره هایی که شب های خلوتم را نظاره گر بودند

 

 می خواهمت و سحر گاهان همراه با طلوع خورشید از شوق تو بیدار می شوم و

 

 صدای عاشق ترین شقایق ها را از پنجره اتاقم می شنوم ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:22  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

خواب شیرین

tifoses.coo.ir

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:13  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

دوست

 

 

بیا ، آری

تو شوالیه ی زره پوش من هستی

و اسطوره ی قلبم

هنگامی که به من لبخند میزنی ، می بینم که

دنیای حقیقی بنا نهاده می شود

رودخانه ها عمیق می شوند ، باور کن

تنها کسی هستی که بازوانم دوست دارند در آغوشت گیرند

بجای تمام چیزهایی که در رودخانه غرق شدند

عزیزم ، این قلب طلایی را به تو پیشکش می کنم

پس با دقت گوش کن ، تنها به تو اعتماد می کنم

احساسی جادوئی دارم ، هر زمان که یکدیگر را لمس می کنیم

با آسمانها بیعت می کنم

و عزیزم ، پیمان عشق را امشب با تو می بندم

درست مانند ژولیت که به رومئو متعلق بود

همچنان آماده باش ؛ زیرا اجازه نمی دهم بروی

در گرمای شب

می خواهم آنرا از رویاییت هم بهتر کنم

و باقی زندگیت درست اینگونه خواهد بود

پیمان عشق

                   پیمان عشق

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12:52  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

تکیه

یادم بمونه فردا باغچه رو هرس کنم   

 اومدم تکیه کنم شکست

 فکر نمی کردم ساقش انقدر نازک باشه

نمی دونم چرا یادم رفت باید تنهایی به خورشید رسید

چرا یادم رفت گل پیچک فقط بخاطر خودش به درخت می پیچه

یادم بمونه فردا باغچه رو هرس کنم

آخه اطراف گل سرخم پر از علفهای هرز

 تنها ....تنهای تنها ... ستاره هان که زخم های من رو میفهمن

هنوز هم عاشقانه هایم را

عاشقانه برای تو مینویسم

هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن

از با تو بودن حرف میزنم

هنوز هم باور دارم

عشق ما  جاودانه است

این روزها دیگر پشت پنجره مینشینم و

به استقبال باران میروم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12:32  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

قلب شکسته

من دستهایش را گرفتم و مدتی طولانی،


خیلی طولانی تر از زمانی که اصحاب کهف در غار بودند،


همدیگر را نگاه کردیم،


  شاید قرنها طول کشید،


 وقتی که سکوت شکسته شد،


 من خودم را میان دشتی پر از گل دیدم،


 که می گفتند بهشت است!


و او در میان فرشتگان رقص و پایکوبی می کرد!


و یادش نبود کسی اینجا در میان اینهمه گل منتظرش مانده

                             

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:54  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

مرگ تنهایی

 

بازخوانی حسرت ها و امیدهای از دست رفته کاری بیهوده است

من به فردا امید دارم.....

و می دانم گذران لحظه ها از پیش تعیین شده است

لحظه ها می گذرند و ما باید همانند بیننده ای

به نظاره بنشینیم آنچه را می گذرد .

سرنوشت از پیش رقم خورده است

نباید غصه ای خورد....

من راز لحظه ها را می دانم

و انتظار را دوست دارم....

برای آمدنی نو و تازه

...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:40  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

بی وفایی

به یادم باش
 
 قلم بتراشـــــم از هر استخوانم

 مرکب گیرم از خون رگانم


بگیـــرم کاغـــــذی از پرده ی دل


نویسم بر تو دوست مهربانم 


 درد عشق و عاشقی درمان ندارد


راز عشق و عاشقی پایان ندارد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:6  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

سرسپرده

درویش خانه به دوش عشق

در خانه ی فقر تکیه گاهم عشق ست در کوی جنون رفیق راهم عشق

ست در روز حساب اگر گناهم پرسند گویم بخدا قسم گناهم عشق ست

اگر نمی توانم هميشه از آن تو باشم...........

 

.بگذار گاهی از آن تو باشم اگر نمی توانم گاهی از آن

 توباشم.

 

بگذار هر وقت  خواستی از آن توباشم. اگر نمی توانم

 همسفر راه تو باشم

 

بگذارخاک  راه تو باشم اگرحق ندارم که خاک راه تو

باشم.

 

بگذارنظاره گر راه تو باشم.اگرنمی توانم  نظاره گر راه تو

 

 باشم

 

 

.بگذارابتدای راه توباشم.اگر نمی توانم ابتدای راه تو

باشم.

 

.بگذار انتهای راه تو باشم.اگرنمی توانم دوست تو باشم

.

.بگذارعاشق تو باشم. اگرحق ندارم که عاشق تو باشم

 

.بگذارسرسپرده راهت باشم 

 

  بالاخره بگذار چيزی در زندگی تو باشم..

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:17  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

به آتش می کشم

 

درد عشق


چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند


حرفي براي هم نداشتيم


زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند


نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم


سكوت را ترجيح دادم


تا قلبهايمان درد و دل كنند


چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد


هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد


عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم


اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد


چه عاشقانه بود دیروزم...


چه تاریکست امروزم...


به آتش می کشم خود را



اگر فردا چنین باشد
...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:0  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

يک بار ديگر عشق

 

 

يک بار ديگر عشق ، يک بار ديگر تو


شور مجدد تو ، شوق مکرر تو


اي ذات معناها ! پنهان پيداها !


جان مجسم تو ، روح مصور تو


جز تو نفهميديم ، ديديم و سنجيديم


هم قهر را از تو ، هم مهر را در تو


اي جان هر واژه در جمله ي  دريا


ساحل تو ، توفان تو ، کشتي تو ! لنگر تو !


تو برکت باغ و بيداري جنگل


صبح گشايش را شبنم تو ! شبدر تو !


اي آتش پنهان در زير خاکستر

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:42  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

پرپر می زنم

 

 

نمی دانم این روزها چرا برای نوشتن پروانگی های ساده ام اینقدر جنون پرواز را پرپر  

  می زنم!!!بازباران را تب دارم در گرمی جاری  رگهای عطشناکم...چقدر من کم شاعرم که هیچ

 خیالی جای کسی را در حجم خالی آغوشم پرنمی کند... چقدرمن کم شاعرم که هیچ سرمستی جانم را نمی برد

 تا دورهای بی خیالی و سایه ی سیب و سرمه... که هیچ واژه ی خواب آلودی خرابی این رخوت خسته را از

 جانم نمی شوید...که آسمان مرا همیشه آشفته ی باران و بغض

 و بی قراری می خواهد...و من تنها بلدم تب واژه های تلخ عصیان زده ام را بریزم توی بهت خاموش این

 صفحه کلید بی جان وابرهای سترون چشمانم را ببارم روی کویر خشک دست هام...من تنها می دانم این

چندمین هزار و یک شب دلتنگی ست...همین و بس....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:40  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

تنها زندگی کردن

 

      

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد...
من آغاز شدم
و چه سخت هست تنها متولد شدن...
مثل تنها زندگی کردن است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:33  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

الهي به اميد تو تنهاي تنها ...

 

مرگ در تنهای 

گرمم از حرارت وجود تو، مي خواهم به درگاهت سجده کنم،

عاشقانه مي پرستمت و صادقانه به گناهانم اعتراف مي کنم

و به لطف و بخشش تواميدوارم.

الهي به اميد تو تنهاي تنها ...

به چشمانه مهربانه تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را  

تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم 

 به پاکی چشمانم قسم که تا ابد...

چشم در انتظار  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:14  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

غم

 

پروانه بی پناه

 

کاش در سینه مرا این دل دیوانه نبود             یا اگر بود اســــیر غم جانانه نبـــود
رخ گل مایه سودا و گرفتاری شـــــــد              ورنه مرغ دل ما را هـوس دانه نبود

جان غمگین،تن سوزان،دل شیدا دارم          آنچه شایسته عشق است مهیا دارم
سوزدل،خون جگر،آتش غم،درد فراق           چه بلاها که زعشقـــــت من تنها دارم

ای روی تو گلگون زمی ناب شــــده            وز خون دلم چو لاله ســـــــیراب شده
بر چشم ترم ببخش کز ســــوز درون          اشکی است چو آتش آب شـــــــــــده

شب نیست که آهم به ثریا نرسد            از چشـــــم ترم آب به دریــــــــــاـ نرســد
 میمیرم از این غصه که آیا روزی              دیدار به دیدار رســــــــــــــــد یا نرســــــــد

خانه غم من در آلمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:3  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

عشق

دل تنگی            

 سحرگاه در چمن خوشرنگ شد گل              

                       نگاهش کردم و دلتنگ شد گل

                                    به دل گفتم که ناز است این میندیش      

           چو دستی پیش بردم سنگ شد گل

 

کودکی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:42  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

تقدیم به تو ..

فراموشت نمیکنم

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي

چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق

بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد

لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد

 تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم

 شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسدت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار

، مرا تنها مگذار  .  روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه

پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه .  تو ديگر تنها نيستي

 ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم ، برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف

 ميان سينه هايت ميشكافم و از گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه

در كنارت ميسوزم تا هميشه و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني ...

 

عشق من  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:19  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

چمدان

 

تنهای تنهایم

در هزاران غم گرفتارم

در هر نفسم خنده ی مرگ پیداست

نمی دانم به کدامین گناه محبوسم

شاید از گناه تنهاییست که گرفتارم

اسمان هر شب می بارد

شاید از درد تنهایی من می بارد

دیگر شبهای مهتابی را نمی بینم

شاید مهتاب از سیاهی دل تنهایم می ترسد

اسمان ابریست اختران خاموشند

شاید از تنهایی من دلگیرند

باز این چه دردیست که از ان بلبلان نمی خوانند

می خواهم از شهر تنهایی بگریزم

می خواهم به شهر عشق سفر کنم

پس چمدان را می بندم

همدمی می خواهم تابدان پایه های کلبه عشق را بنا کنم

ایا کسی هست در این دنیا تا به من بال پریدن بدهد

انقدر منتظرش می مانم

تا بیاید

بیاید تا با ان کوله بار سنگین عشق راحمل کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:37  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

یادم نرفته

 

 

 

سلام ؛ حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...

تا یادم نرفته است بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم

دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست

رفتی پیش از آن که باران ببارد ...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!

انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است

بی پرده بگویمت :

می خواهم تنها بمانم

در را پشت سرت ببند

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،

ساده باشد، بی کنایه و ابهام

پس از نو می نویسم :

سلام ! حال من خوب است

اما تو باور نکن ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:46  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

.:::::::یاد کودکی:::::::.

 

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:33  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

.:::::حرف دل::::.

 

خداوندا 

من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم  

 که تو در عرش کبرییائی  نداری

 من همچون

 توی دارم که تو همچون خودی نداری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:29  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

......::::::::.......

 

رفاقت به من آموخت که همیشه

تنها باشم

موفق کسی است  که با آجرهای 

 که به طرفش پرتاب میکنند یک بنای محکم بسازد

 

برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد بر این باورند که

 یا راهی خواهم یاف

 یا راهی خواهم ساخت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 16:53  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

...............بي تو از اندوه می ميرم

 

    

                              بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد

                                          در سكوتي تلخ

                                                      دست سردم

                                             گرمي دست تو را احساس مي دارد

                                    در حباب اشك

                                                          ديدگانم لحظه ديدار مي بيند

                                               آتشين لبهايم

                                   از باغ لبانت بوسه مي چيند

                                             مژه بر هم مي زنم ، افسوس

                    بار ديگر خواب مي بينم

                     بر حرير آرزوها

                                            مي نويسم :

                                                عشق من برگرد

                                           بي تو از دنيا گريزانم

                  بي تو از اندوه می ميرم 

                       ادمها که در ساحل نشسته شادوخندانید  یک

                                                نفر در اب دارد می سپارد جان

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 19:9  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

..:: باورم نمیشه ::..

 
 

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم.... 
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
  
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
  
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
  
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای 
 
بهترینم....
 
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
 

 و غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل 
خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
  
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی 
 
میکردی....

  

 

باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا   
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای  
 که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است.... 
 کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه گر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم.... 
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من  
بیایی...

و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم  
 بدجور برای تو تنگ است ... باورم نمیشود که رفته ای....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:56  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

.........این دل ساده

 

کنار هر قطره اشکم هزار خاطره دفن این قدر خاطره دارم 

که گوی قد یک قرن گلوم میسوزه از عشقت 

 عشقی که از زهر  ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره 

درسته با منی اما به این بودن نیازارم  تو که حتی با چشماتم نمیگی آه دوست دارم اگرهم

گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود

و گرنه رنگ خود خواهی نشسته توی چشمات 

 هر چی عشق توی دنیا من می خواستم مال ماشه  اما تو هیچ وقت نذاشتی بین ما غم نباشه 

فکر می کردم  با یک

بوسه با تو هم خونه می مونم نمیدونستم نمیشه آخه بی تو نمیتونم 

 گله نمیکنم از تو   از تو این همه بی رحمی 

هزار بار مردم از عشقت تو که هیج وقت نمی فهمی

  چشمام همزاد  اشک و خون  دلم همسایه آه زبون گرگ تو عشقت

و شبیه مکر روباهه  شدیم چوپان ساده لوح کنار گله احساس چه رسمی داره این گله سر

جنگال  گرگ  دعواست  

تو این قدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه اگر

لبخند به لب داری ولی دلت از سنگ وبی رحمه 

 ببخشید خوبم که این عشق حیله تورو    رو کرد  نفرین به

 این دل ساده که به جنگال تو خون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:25  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  | 

..........بی تو در هفته

 

با نگاهی عاشقانه مست شدم

به او گفتم گرفتارت شدم

همچون لیلی عاشق صحرا شدم

بی وفای کرد و من گریان شدم 

اسیر هجرانش شدم

او رفت من در عاشقی فانی شدم

بی تو تنها تنها  شدم و از تنهایی مردم همچون مجنون بر باد شدم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:58  توسط  .-~*´¨¯¨`*•~-.جاوید .-~*´¨¯¨`*•~-.  |