دردل آتش نشستن
راه رابراشک بستن
کارآسانی نبود
سلام
خیلی ها بهم گفتن چرا آپدیت نمی کنی؟وهربار به خاطر این موضوع متهمم می کردن به بی معرفتی...بی مسئولیتی و.. و..و.......
هرکس پرسید بهش گفتم: اوضاع روحیم اصلاْ مناسب نیست واگه بخوام بنویسم نمی تونم
به دوستام دروغ بگم.پس ترجیح میدم که هیچی نگم.
اما حالا می خوام که حداقل یه کمی با شما درددل کنم:
آره...
خیلی سخته.
خیلی سخته که بار یه غم سنگین رو مدتی به دوش بکشی و نتونی به هیچ کسی بگی و ازش کمک بخوای.البته یه غم که چه عرض کنم.به قول باباطاهر:
اگردردم یکی بودی،چه بودی اگرغم اندکی بودی،چه بودی
خیلی سخته که زندگی معنا و مفهومش رو برات ازدست بده
خیلی سخته که نتونی با هیچ کس حرف بزنی حتی خواهرت
خیلی سخته که درمورد چیزی برای کسی هم که حرف میزنی نمی تونه برات کاری بکنه و اون وقت پشیمون می شی که کاش اصلاْ نگفته بودم.
خیلی سخته که تنها کسی رو که میدونی میتونه تو این شرایط بد حداقل به حرفات گوش بده
ومی دونی که میتونه کمکت کنه، دیگه نداشته باشی.کسی رو به عنوان دوست روش
سرمایه گذاری کردی واونوقت تو بحرانی ترین روزهات مجبوربشی به خواستی خودش که
برای همیشه بهش بگی : خداحافظ
خیلی سخته که وقتی بیداری،تومحل کارت توخونه،تواتوبوس،توکوچه،چشمات پرازاشک بشه
اما مجبور بشی پشت پلکات قایمشون کنی.
خیلی سخته که برای تنهایی خودت وحتی برای گریه کردنت ،دنبال فرصت بگردی که مبادا
غم تو غم دیگرون رو زیاد کنه.
خیلی سخته که شبها وقتی میری بخوابی،لالایی تو اشکهات باشه.وآرزوت اینکه دیگه بیدار نشی
خیلی سخته وقتی که مجبورباشی تمام انرژیتو!!!!!!!!!!!!!!!!جمع کنی تا به عزیز ترین
سرمایه زندگیت ـ مادرـ بگی : سلام . اونهم توشرایطی که تنها دلخوشی اون تودنیا فقط بچه
هاش باشن.
خیلی سخته که حس کنی بابا موقع رفتن ـ هرچند اونموقع هم ندیدمش مادر رو به شماها
سپرده وحالا تو نه تنها نمی تونی بهش انرژی مثبت بدی بلکه علی رغم تلاشت انرژی منفی
تو اونو هم محزون میکنه.
خیلی سخته که ببینی مادر باوجود تمام نگرانیها ورنجها و دلتنگیهاش تلاش می کنه که میوه
های زندگیشون شاد باشن اما....
خیلی سخته رودلت یه کوه غم باشه وتلاش کنی که به خاطر مادر خودتو حداقل عادی نشون
بدی
خیلی سخته که با خاطراتمان نتونی استعفا بدی
خیلی سخته که به خاطر مامان غذا بخوری........
وبه خاطر مادر نفس بکشی،
بدن اینکه از هیچ کدوم ازلحظات زندگیت لذت ببری
خیلی سخته که تنها آرزوت بشه: نبودن تواین دنیا
ناشکری نمی کنم .میدونم خیلی چیزهادارم که باید قدرشو بدونم وشکرگذارش باشم.اما
وقتی به جایی میرسی که میبینی حتی اونی که توروآفریده ،نمی بینتت، وبه حرفهات گوش
نمیده،التماسش می کنی جواب نمیگیری.
دلم میسوزه برای خودم، وبرای خانواده ام که منو با این اوضاع تحمل میکنن.میدونم همشون
نگرانم هستن اما مجبورم خودم تنها این بارو تحمل کنمو...
خیلی سخته که..............
دلم میخواست بابا بود تنها کسی که میدونم قدرت شونه هاش اونقدرزیادبود که بتونم حتی
تمام این غمو رو شونه هاش بذارم چه برسه به اینکه ازش بخوام کمکم کنه.........
بابا! بهت محتاجم.........
کاش میدونستم چطورباید به خودم کمک کنم
دلم برای خنده هام تنگ شده
